
روزی که میشه گفت،یکی از بهترین تولد ها،و روز های عمرم بود
روزی که خوشی های کوچیکو بزرگ
دست به دست هم دادنو باعث شد یه خاطره ی خوب رقم بخوره
بالاخره(به لخره) بعد از مدت ها تونستم به خودم بقبولونم که آدم تواناییم
تونستم با خیال راحت
بشینم رو مبل اتاقم
یه چاییه گرم
با یه گلوی صافو خیاله راحت بخورم
تونستم به خودم بگم دس خوش حاجی،دس خوش
خلاصه که این آخر هفترو هیچوقت فراموش نمیکنم
آغوش مامان و لبخند رضایت بخش بابا،خوشحالیه خواهرو سربلندیه خودمو شادیو...
هدیه های کوچیکو بزرگ دوست داشتنی...
از همه باحال تر مسافرتیه که شنبه قراره برم
زمونه به کامو زندگی رو روال
خدایا شکر
حاجی نوشه: تولدمو تبریک بگین دیگه،خجالت نمیکشین؟![]()
با اقتدار
حاج سینا![]()
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان